آبی یا قرمز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درود بر هموطنان جــــــــــــــــــــان ( به قول مجری شبکه چهار)

این یه شعر طنزه شاید قدیمی باشه اما قشنگه به یه بار خوندن که می ارزه.....

 

شنیدم در زمان خسرو پرویز

گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش

قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی

به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش

بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار

بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست

سراپایش دروغ و یاوه گویی ست



گذشت و روزی آمد نامه از مرد

گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی

نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟

بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو

ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم، کیفور کیفور

بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است

غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق و باطوم

تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است

بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد

درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟

کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم

چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلا نداریم

شکنجه ، اعتراف، عمرا نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم

روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا

گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست

نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا

فقط خود کار قرمز نیست این جا

 

 

 

يه شعر قشنگ...

موج ها خوابیده اند ، آرام و رام

         طبل طوفان از نوا افتاده ا ست

         چشمه ها ی شعله ور خشکیده اند

         آب ها از آسیاب افتاده است

 خانه خالی بود و خوان بی آب و نان

            وآنچه بود آش دهن سوزی نبود

             این شب است آری شبی بس هولناک

              لیک پشت تپه هم روزی نبود

باز ما ماندیم و شهری بی تپش

        وانچه کفتار و گرگ و روبه ست

        گاه می گویم فغانی برکشم

        باز می بینم صدایم کوته ست

در شگفت از این غبار بی سوار

          خشمگین ما نا شریفان مانده ایم

           آب ها از آسیاب افتاده لیک

           باز ما با موج و طوفان مانده ایم

هر که آمد بار خود رابست و رفت

      ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

      زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟

      زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب؟

باز می گویند ، فردای دگر

          صبر کن تا دیگری پیدا شود

            کاوه ای پیدا نخواهد شد دريغ

                   کاشکی اسکندری پیدا شود...

            

 عكسش زيادم بي ربط نبودا.....

يه طنز تلخ ...

روزی دو دست داشتم که همیشه یکی از آنها اضافی بود. وقتی قاشق به دست می گرفتم

 و غذا می خوردم چنگال و دست چپم اضافی بود .چون بعداز غذا هم باید دست چپم را

می شستم هم چنگال را که هیچ کار خاصی نکرده بودند .حساب که کردم کلی مایع

شستشو و کلی اب اضافه مصرف می شد و کلی باید پول اضافه می دادم .

 بله می دانم پول اضافه که وجود ندارد پول هیچ وقت اضافه نمی شود اضافه هم که هیچ

وقت صفت پول نمی شود.

 

صفت پولدار هم هیچ وقت قسمت من نمی شود. نمی شود هم هیچ وقت قسمت گوش

پولدارها نمی شودخلاصه نمی شود هیچ وقت برای من می شود نمی شود و دست آخر هم

دست های اضافی در کار می شود و اضافی ها دست اندر کار می شوند و دست اضافی من

بیکار می شود و اضافی ها دست اندر کار می شوند و دست اضافی من بیکار می شود .امروز

که به غذا خوردن فکر می کنم تازه می فهمم نه یک دست که هر دو دستم اضافی بود!!!

فرزانه مصیبی

 

***

 

اهریمن ار به جای اهورا نشسته است

                                  تـاریـکـــی اینچنین ره هـــر نـور بسته است

خود ساختـــه ام قفس و کـُـنج آن به غم

                                 نـالــم ز بــخـت کـــه بالـــــم شکسته است!

هـر دم سخـن ز فـــر نیـاکان شنیـــده ام

                                 خونی از آن نیـا بـه رگ مـن نجسـته است؟!

روزی اگر ز دست سکندر شکســـته ایم

                                 اینک هــزار ســـرو از این خـاک رســـته است

فر کـیان دوبـاره بـه مـا پـرتـــو  افـکـنـــــــد

                                  گــــر تیــغ تازیان در هــر مــهــر بـسـته است

گر کینه ی مغولان نـَسک ها بســــوخت

                                   صـــد دانــش کـهـــن از بــنـــد رســته اسـت

گر اهرمن به تخت پدر تکیه زد چه بـــاک

                                  دانـم همی، سحر که بیاید خجـسـتـه اسـت

 

 

داستانک  "قلب کورش شکست و فرشته گريست "

 

روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت:خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!

_از تو ميخواهم يک روز،فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي کنم.سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.

_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه.

_خواهش ميکنم.آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم.اگر چنين کني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.

خداوند يکي از ملائک خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي،از پاسارگاد بيرون کشيد.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اينجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.

و فرشته چنين کرد.کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت.به جز عده ي اندکي،کسي به ياد او نبود .کوروش بسيار غمگين شد اما گفت:اشکالي ندارد.خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!!!

فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

بله.تو آنها را نميشناسي.آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشي بودند.

کوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه ميکردند؟!!!

فرشته بسيار تاسف خورد.
سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود.بعد از مدتي کوروش گفت:تو مي داني که من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم.مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟

_در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟

_اسلام

_چگونه آييني است؟

_نيک است

وکوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد و فهميد که بت هاي زيادي بر قلبهاي مردم حکومت مي کند.

_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
وفرشته چنين کرد.

_همين؟!!!

کوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست.

_پس بقيه اش کجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!

و فرشته بسيار زياد تاسف خورد

خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد.
فرشته چنين کرد، تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند.پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد:راستي شما از کجا مي آييد؟ کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن حقوق بانوان، زندان هاي سياسي ...

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم.

و فرشته گريست.

 

"چی بگم دیگه"