حالی بدم اساسی به حرف مفت....(جوابیه!!!)

 درود

یکی از دوستان در نظرات نوشته بود:

 

کوروش پس از فتح بابل بر آن شد تا «ماساژت» ها را که در شمال ایران زندگی می کردند، مغلوب سازد.پیش از حملۀ کوروش، پادشاه ماساژت ها فوت کرد و همسرش «تومیریس» به جای او به تخت نشست.از هرودوت (مورخ یونانی) نقل شده که: کوروش پیکی را نزد تومیریس فرستاد و از او خواستگاری کرد.تومیریس که گمان می کرد کوروش با این بهانه قصد تصرف سرزمین او را دارد به کوروش پاسخ منفی داد و همین باعث لشکرکشی کوروش به سرزمین ماساژت ها شد.
پیش از حمله، تومیریس، پیکی را نزد کوروش فرستاد و به او هشدار داد:«ای کوروش دست بردار از کاری که به آن مصمم شده ای چون تونمی توانی بدانی که کار و برنامه ات سود و منفعتی خواهد داشت یا نه.» وقتی پیغام تومیریس به کوروش رسید او صاحب منصبان پارسی را گرد آورد و از آنان راهنمایی خواست؛ همۀ آنها متفق القول خواستار حمله به ماساژت ها شدند.پس جنگ آغاز شد و مدتی طولانی به درازا کشید.در این جنگ پسر تومیریس کشته شد و کوروش هم مجروح شده و مدتی بعد درگذشت. بعد از مرگ کوروش،تومیریس دستور داد سر کوروش را از تن جدا کردند و در طشتی پر از خون گذاشتند.در آن حال تومیریس خطاب به سر کوروش گفت:«تو مرا به خاک سیاه نشاندی و پسرم را از من گرفتی؛ سوگند خورده بودم که تو را به خون بکشم.حال می بینی که من فاتح و زنده هستم و تو مغلوب و مرده.»

شاهنشاه چیزی برای آب کردن باقی نگذاشته و الماس دریای نور بالای تاج ملکه و تخت طاووس هدیه به ... و باقی چیز ها هم هدیه به موزه لور و اربابان انگلیسی و آمریکایی .
بد نیست کتاب فردوست را بخوانی و یا اگر وقت داری نگاهی به نقشه ایران بیاندازی و ببینی که کدام خائین سرزمین های ایران را به دیگران داده . بسیجی ها که یک وجب هم ندادند . دادند ؟
تا سال 50بحرین در مجلس شورای ملی نماینده داشت و این کشور بخشی از خاک ما بود . حالا آقای هور هورایی تو خائن هستی یا احمدی نژاد . زمان جنگ کدوم گوری بودی ؟ اسم برادر شهید من در وحیده تهران روی تابلو کوچه ای گذاشته شده و این نشان می دهد ما مسیحیان هم غیرت داشتیم(به خودتون شک داری؟؟؟)  ولی شما ها ارثیه کورش که دایوش سوم در 320 قبل از میلاد بدست اسکندر مغلوب شد را از جمهوری اسلامی می خواهید ./
خجالت بکش......................(دیگه بقیش در حد این بلاگ نیست)

 

 

من سعي دارم در اين بلاگ نظري را حذف نكنم اما در جواب به اون دوست مسيحي كه ادب و فرهنگ اين اقليت ديني رو زير سوال برد بايد عرض كنم كه هر كتابي ارزش خوندن رو نداره، هردوت هم تصورات خود را به طور آشكار در نگارش تاريخ خودش وارد كرده و باطل بودن اين داستان براي مورخان بزرگ و معتبر جهان اثبات شده....

شما هم لازم نيست از اين نظام فاسد حمايت كنيد هنوزانقدر دشنه ي تشنه براي بريدن گلوي حق گو وجود داره كه نيازي به استفاده از بچه هايي مثه شما نيست

فكر نكن تنها گل پرپر شده در جنگ تحميلي برادر شما بوده و ديگران فقط ناظر اين بازي كثيف بودند ....من از نسل جنگ نبودم كه اگر بودم بي شك و بدون منت از روي وظيفه  از جون مايه ميگذاشتم

بسيجي امروز با بسيجي زمان جنگ كاملا متفاوته.... بسيجي دوران جنگ جوون بي ادعاي و بي چشم داشت ايراني بود اما بسيجي امروز چطور؟؟ حوله روي شانه ي  پول و مقام ميندازن و از اسم اون بزرگان سوء استفاده ميكنند...

من جاي تو بودم اول چهارتا كتاب تاريخي ميخوندم بعد از داستان هاي كذايي سند مي ساختم چيزي كه حقيقته اينه:   "كوروش بزرگ در آرامش جان به جان آفرين تسليم كرد"

 

ریشه در خاک..

 

قبل از این که این شعر را بخوانید باید داستان گفتن این شعر را بگوییم ؛ استاد (فريدون مشيري) فرمودند، سالها پیش یکی از دوستان که  با خانواده اش به آمریکا کوچ کرد از زیبای های امریکا و غرب برایم گفت و به من پیشنهاد اقامت در امریکا را کرد. استاد از دوستش یک شب وقت خواست تا در این باره فکر کند. این شعر جوابی است که استاد به دوستشان....

 

 

 

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

 

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

 

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

 

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!

 

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت

 

اين غافله ي عمر عجب ميگذرد....

فك كنم پارسال اين موقه ها تو ايران يه خبرايي بود خيلي ها تو جنب و جوش بودن

اما الان چي ؟

اون همه شور رو انگيزه رو با خون و توپ و گلوله خاموش كردند....

يه شعر بذارم يادمون بياد چه خبره..

 

گفتم: که مرا به انتخابات چـه کـار؟

از بهــر خدا زِ من یـکی دست بــدار

 

گفتا: که خموش، مـرد نیـکو کردار

بی رای تو جمله کـار مـا گَــردَد زار

 

سالـی بـه چهار با تـو کاریـم نـبــود

امروز پـس از چهـار دستــم بفـشــار

  

                               گفتم: کـه رَمَـق مــرا نباشـد دیگــر                             

زیرا که نه شام شب رسیدم نه نـاهـار

 

درطول چهارنه که بَل سی سال است

یـــاران شـمـــا زِ مـلـت آورده دمــار

 

گـردیــده فــراوان همه انـواع دخــان

گشـتنـد جـوانان همه معتاد و خمــار

 

گر نیک نظر کنی به بُگذَشته و حــال

فـحـشــا و فســاد را بـبـیـنی بـسیــار

 

گفتند: "که امشب چو شب قدر بـود"

قــدری که بـدانم من و نـشناسـد یــار

 

یک دکتر اگر تخصصی داشت ز طب

گـردید­ده مداوا ز فـن اش صـد بیـمـار

 

لیکن به وکــالت شده صـدها دکـتــر

عـاجــز زِ عـلاج اقـتــصــاد بیـمـــار 

 

ای بی خبر از خـدا و از روز حســـاب

تـا چند فریب و رنـگ داری در کــار

 

بـرداشــتـه­ای کُـلَــه زِ ســر از مــردم

بگذر، بـه ســرم کلاه دیگر مگــذار

 

هر وعده کـه دادید دغل بود و دروغ

زیرا که نکردیـد عمـل یـک زِ هــزار

 

بی رنـگ شـده حَنـای تَـزویـر شـمـا

اندیشـه­ی نــو، تـفـکری تـازه بـیــار

 

 

كشيش و پسر

    کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.


یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:


یک کتاب مقدس،

یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .



کشیش پیش خود گفت :

« من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.


کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . . 


کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:


« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد !  »

 

حالي بدم اساسي به جناب آغا...

به به يه عكس توپ :

حاجي: کوروش خداحافظ میخوام آبت کنم بفروشمت به خارجیا